داستان کوتاه انگلیسی سطح پیشرفته-Sleep Walking

Mahatma Gandhi once said, “Each night, when I go to sleep, I die. And the next morning, when I wake up, I am reborn.”

Gandhi isn’t the first one to compare sleep to death. Sleep provides such a precious break from our busy minds that it’s often compared to death and awakening in the morning to a rebirth. Of course, our mind isn’t always quiet during sleep. We are dreaming during 20% of the time we are sleeping. This dreaming stage is also called REM or Rapid Eye Movement. During REM our minds are very active, but our bodies are resting. At least, that’s true for most people.

مهاتما گاندی می گفت: «هر شب، وقتی به خواب میروم، می میرم. صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار می شوم، دوباره به دنیا می آیم. »

گاندی اولین کسی نیست که خواب را به مرگ تشبیه کرده است. از آنجا که خواب امکان این جدایی ارزشمند از ذهن پرمشغله را فراهم می کند، به مرگ و بیداری صبح روز پس از آن، به تولد دوباره تشبیه شده است. البته ذهن ما همیشه در طول خواب آرام نیست. ما 20 درصد از زمان خواب را خواب می بینیم. این مرحله ی خواب دیدن REM یا حرکت سریع چشم نامیده می شود. در طی REM ذهن ما بسیار فعال است، اما بدنمان در حال استراحت است. حداقل این در مورد اکثر مردم صدق می کند.

Mike Birbiglia has a sleep problem, called REM Behavior Disorder. For most people, the neurotransmitter dopamine is released during sleep. Neurotransmitters have many functions, but one thing dopamine does is paralyze the body during sleep. This keeps the sleeper from moving during their dreams. For people like Mike Birbiglia, things work a little differently.

مایک بیربیگلیا به نوعی مشکل خواب به نام اختلال رفتاری REM مبتلا است. در اکثر افراد ناقل عصبی دوپامین در طول خواب آزاد می شود. ناقل های عصبی نقش های بسیاری دارند، اما یکی از کارهایی که دوپامین انجام می دهد بی حرکت کردن بدن در طول خواب است. این موجب پیشگیری از حرکت فرد در طول خواب می شود. در مورد افرادی مانند مایک بیربیگلیا همه چیز کمی فرق دارد.

For 7 years, Mike had a recurring dream of a flying jackal monster. During one of these dreams, he jumped onto his bed in the middle of the night while he was still asleep. He was completely freaking out. He yelled to his girlfriend that there was a monster floating over their bed. He never studied karate, but for some weird reason he was in a karate stance ready to do battle. Abby told him there wasn’t any monster in the room. “Go back to sleep,” she said.

مایک به مدت 7 سال کابوس تکراری هیولای شغال پرنده را می دید. او در طول یکی از این کابوسها، نیمه شب در حالی که هنوز خواب بود، بر روی تختش پرید. او کاملا از خود بی خود بود. او سر نامزدش فریاد زد که یک هیولا روی بسترشان شناور است. او هیچوقت کاراته یاد نگرفته بود اما به دلیلی عجیب حالت آمادگی برای مبارزه در کاراته را به خود گرفته بود. اَبی به او گفت که هیچ هیولایی در اتاق وجود ندارد. او گفت: «بگیر بخواب.»

Another night, Mike dreamed that he was in the Olympics. He had just won a vacuum cleaning contest. For some strange reason, vacuum cleaning was a sport, but the dream got even stranger. In his dream the ground began to shake, and he woke up to find himself on top of a bookshelf in his living room. He fell off the shelf and landed on some electronics, which broke into pieces. As he sat in the middle of his living room floor, surrounded by broken electronics, he wondered what happened. Abby woke him the next morning with the same question, “What happened?” Mike’s friends and family all told him to go to a doctor, but he told them he was too busy. Big mistake. A few years later, Mike was in Washington staying at a motel. He fell asleep watching the news. It was something about war, which seems to have infiltrated his dreams. He dreamed that he was in a room full of soldiers. There was a missile heading towards them. The soldiers told Mike that the missile was targeting him. Looking for a way to escape, he decided to jump out the window.

شبی دیگر مایک خواب دید که در المپیک است. او تازه در یک مسابقه جاروبرقی کشیدن برنده شده بود. به دلیلی عجیب جاروبرقی کشیدن یک ورزش بود، اما خواب او حتی عجیبتر هم شد. در رویایش زمین شروع به لرزیدن کرد و او بیدار شد و خود را در بالای قفسه کتاب در اتاق نشیمن پیدا کرد. او از قفسه روی چند وسیله الکترونیکی سقوط کرد که خرد شدند. همانطور که در وسط اتاق نشیمن لابه لای وسایل الکترونیکی نشسته بود، با خود فکر کرد چه شده است. اَبی صبح روز بعد او را بیدار کرد و همین سوال را پرسید: «چی شد؟» دوستان و خانواده مایک همه به او گفتند نزد دکتر برود، اما او به آنها گفت سرش خیلی شلوغ است. این اشتباه بزرگی بود. چند سال بعد، مایک در واشنگتن در یک مُتل اقامت داشت. در حال تماشای اخبار خوابش برده بود. خبر چیزی در مورد جنگ بود که به نظر می رسید در رویاهای او نفوذ کرده بود. او خواب دید در اتاقی پر از سرباز است. موشکی به سمت آنها می آمد. سربازان به مایک گفتند که موشک او را هدف قرار داده است. او در پی یافتن راه فرار تصمیم گرفت از پنجره بیرون بپرد.

This didn’t just happen in his dream. He actually decided to jump out of his actual motel room window. The scary thing was the window was closed and his room was on the second floor. He compares himself to the Incredible Hulk. If you don’t know the Incredible Hulk from movies, TV, and comic books, he’s a man that turns into a super strong monster when he becomes angry. Like the Incredible Hulk, he threw himself through the glass window. The glass broke and he flew through the air landing on the street.

این فقط در رویای او رخ نداد. او در حقیقت تصمیم گرفته بود از پنجره واقعی مُتل بیرون بپرد. مسئله ترسناک این بود که پنجره بسته بود و اتاق او در طبقه دوم بود. او خود را با هالک افسانه ای مقایسه می کند. اگر هالک افسانه ای را در فیلم ها، تلویزیون و کتاب های کمیک نمی شناسید، [باید بگویم که]او مردی است که وقتی عصبانی می شود به هیولایی فوق العاده قوی تبدیل می شود. او نیز مانند هالک افسانه ای خود را از میان پنجره شیشه ای به بیرون پرتاب کرد. شیشه شکست خورد و او در هوا پرید و در خیابان فرود آمد.

Just like the Hulk, he felt no pain as he hit the ground, stood up, and began to run. As he began to wake from his dream, he was running down the street, bloody, in his underwear. Mike went to the hospital and received 30 stitches to his arms and legs. The doctors were amazed and told him he should be dead.

After his Incredible Hulk adventure, Mike decided it was finally time to see a doctor. He now takes medicine and sleeps in a sleeping bag zipped up to his neck. He also wears mittens to stop him from opening the sleeping bag when he dreams.

وقتی به زمین برخورد کرد درست مانند هالک احساس درد نداشت، بلند شد و شروع به دویدن کرد. همانطور که داشت از خواب بیدار می شد، با لباس زیر، خون آلوده در حال دویدن در خیابان بود. مایک به بیمارستان رفت و بازوها و پاهایش 30 بخیه خورد. پزشکان شگفت زده شده بودند و می گفتند که ممکن بود بمیرد.

مایک پس از این ماجراهای هالک افسانه ای به این نتیجه رسید که بالاخره وقت رفتن نزد دکتر شده است. حالا او دارو مصرف می کند و در کیسه خوابی می خوابد که زیپش را تا گردن بالا می کشید. او همچنین دست های خود را با دستکش می پوشاند تا نتواند در خواب کیسه خواب را باز کند.